به گزارش خبرگزاری حوزه، بازخوانی فرازهایی از زندگی پربرکت شهید محمود مظاهری، روایتی الهامبخش از شجاعت در برابر طاغوت، شوق سربازی در رکاب صاحبالزمان (عج) و ایثار در جبهههای غرب را پیش روی نسل جوان قرار میدهد.
چند روایت کوتاه از زندگی شهید محمود مظاهری
مبارز شجاع:
یکی از آشناها که اتفاقاً از مأمورین رژیم شاه بود، اومد خونهمون. محمود رو صدا زدم و بهش گفتم: این آقا مأمور رژیمه؛ مراقبِ حرفزدنت باش... بیاعتنا به حرفام رفت پیششون. بابام پرسید: محمود کجا بودی؟ گفت: رفتم تظاهرات! تیراندازی شد؛ منم فرار کردم. مأمور رژیم گفت: اومدم بگم خیال نکنی من یه مأمورم و اگه دستگیر شدی کاری برات انجام میدم، نه! اصلا از این صحبتها نیست. محمود هم رو به رویش ایستاد و با شجاعت گفت: ما هدفمون بالاتر از این حرفاست؛ خدا با ماست و دلمون نمیخواد آدمایی مثل شما کمکمون کنید.
آرزو:
داشتم قرآن میخوندم، که چشمم خورد به برگهی لای قرآن. محمود روی برگه نوشته بود: دوست دارم شهید بشم و در رکاب امام زمان (عج) باشم... بالاخره هم به آرزوش رسید...
مثل حُر: مادرم میگفت: میترسم! دشمن به مردم رحم نمیکنه. محمود خندید و گفت: اگه ما کردستان نریم بخاطر خطرناک بودنش، یه جوون دیگه میره؛ اون جوون مادر نداره تا براش دلتنگ بشه؟ مادرم اشکاش رو پاک کرد. محمود ادامه داد: خودت دوست داشتی مثل مادرِ حُر جوونت رو بفرستی جبهه، مگه یادت رفته؟ محمود با صحبتهاش همهمون رو راضی کرد و رفت جبهه...
مکاشفه:
سر مزار محمود گریه میکردم، که یهو خانومی اومد و بهم گفت: چرا گریه میکنی؟ منم شهید دادم. مگه پسرت رو از ته دل نفرستادی؟ هر چه گشتم دیگه ندیدمش. حتی دخترم که کنارم بود، هم میگفت: اون خانوم رو ندیده...
منبع: نویدشاهد " بنیاد شهید و امور ایثارگران"










نظر شما